تاريخ : شنبه 11 مرداد1393 | 2:27 بعد از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا
خندیدم و اسیر شدم

اسیر یک نامرد

مرد نبود

اسیر نبود

اسیر میخواست

چشمم ندید و افتادم به دام چشمهای سیاهش

نگاه در نگاه

نگاه یک اسیر به یک صیاد

صیاد سیه چشم که اسیر یک نامرد بود

پس از شش سال به دام صیاد گرفتار بودن حال نیز هنوز اسیرم

من اسیر چشم سیاه اون

و

اون اسیر یک نامرد



تاريخ : شنبه 11 خرداد1392 | 10:0 بعد از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا
بار سنگين غم را به دوش ميكشم
تا به دجله و فراتي رسم كه بار غم را در كنارش به كشتي عشق نهم
و پارو زنم تا محو در گيتي عشقم را با سياهي گيسوان تو گره زنم


من در آيينه ابليس



تاريخ : یکشنبه 29 اردیبهشت1392 | 11:21 بعد از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا

سلام

شايد انتخاب شديم براي امتحان در زندگي

شايد انتخاب شديم براي ساختن سرنوشت هم

شايد انتخاب شديم براي همدل شدن

شايد انتخاب شديم براي خاطره شدن

شايد انتخاب شديم براي هم پرواز شدن

شايد انتخاب شديم براي پيمان بستن

شايد انتخاب شديم ، شايد

من در آيينه ابليس



تاريخ : شنبه 21 اردیبهشت1392 | 3:19 بعد از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا
مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،
خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،
مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر،
گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام ...
فاطمه باز هم خندیده بود ،
آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،
برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ،
تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ،
آگهی روی دیورا را که دید تصمیمش را گرفت ،
رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،
مثل فروختن یک دانه سیب بود ،
حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ،
پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد
یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ،
پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ،
صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ،
- داداش سیگار داری؟
سیگاری نبود ، جوان اخم کرد ،
نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه یک اتاقه و گرم
چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :
- پولام .. پولاااام ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- بیچاره ،
- پولات چقد بود ؟
- حواست کجاست عمو ؟
پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید ،
جای بخیه های روی کمرش سوخت ،
برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ،
بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،
دل برید ،
با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ،
...
- پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس ...
چشمهاشو باز کرد ،
صبح شده بود ،
تنش خشک شده بود ،
خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،
در بانک باز شد ،
حال پا شدن نداشت ،
آدم ها می آمدند و می رفتند ،
- داداش آتیش داری؟
صدا آشنا بود ، برگشت ،
خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ،
چشم ها قلاب شد به هم ،
فرصت فکر کردن نداشت ،
با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ،
- آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس ... آی مردم ...
جوان شناختش ،
- ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال ...
پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ....
افتاد روی زمین ،
جوان دزد فرار کرد ،
- آییی یی یییییی
مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا،
دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،
- بگیریتش .. پو . ل .. ام
صدایش ضعیف بود ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- چاقو خورده ...
- برین کنار .. دس بهش نزنین ...
- گداس؟
- چه خونی ازش میره ...
دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش
دستش داغ شد
چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ،
سرش گیج رفت ،
چشمهایش را بست و ... بست .
نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ،
همه جا تاریک بود ... تاریک .
.........
همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :
- یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .
همین ،
هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،
نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد
مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ،
بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،
انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ،
شاید فاطمه هم مرده باشد ،
شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،
کسی چه میداند ؟!
کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟
زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،
قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست
قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست .



تاريخ : جمعه 20 اردیبهشت1392 | 3:7 بعد از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا
نــه تنهـــا ترکت می کنند …
حتـی وقت رفـتن بــا تمام پـــر رویی دستــور هم میدهند :
مواظب خودت بــاش … !!!


تاريخ : چهارشنبه 11 اردیبهشت1392 | 10:45 بعد از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا
تو را ديدم

تورا كه رسوا ترين عاشق به دنبال تو بود

الهي دلخوشي باشه پناهت

الهي خوش خبر باشه قناري

گلهاي پيراهنت ياس و اقاقي بمونم منتظر تا قصه باقيست؟

ياد رسواترين عاشق شهرمون افتادم و دلخوشي هاي سياوش را زمزه كردم تا خروس خون كه باران بهاري مرا به درياي وجودت نزديك كند.

ترس از اين داشتم تورا با ديگري ببينم و پاك و ساده مثل تمام آرزوهايم شكستني ببينم

نميدانم جسارت تصاحب يا تملك بود كه منو از تو جدا كرد هرگز نخواستم كه تورا در كنار ديگري ببينم

من سرگردون ساده را به بيابان جنون كشاندي و خود از بند وابستگي افق همسفري گريختي

عشق تو بود كه مرا در بيابان از خود بي خودم كرد و سرگردون به دنبال تو مي گشتم

شبي پنجره بيابان را گشودم و باران بهاري را كه از وجودت طراوت داشت حس كردم دوست دارم بدوني كه نفسم در نمياد و به چشم خواب نمياد و دل من تورو ميخواد و چشم من گريه ميخواد

من ميگم حالا بسوزم يا كه با غصه بسازم

تو ميگي فرقي نداره من كه چيزي نميبازم

من ميگم اينجارو باختي عمري كه رفته نمياد

تو ميگي قصه همين بود، تو يه برگي توي اين باد

آره سرد و خاموش غصه هاي تلخ را همسفرم كردي و ميان ستاره ها ستاره دارم كردي تو مثل خاطرهاي نازك روان گشتي و رفتي كه سوي درياي آرزوهات نگري. تو بگو تو كه غصه دار و تو كه ستاره دارم كردي

منو با آسمون دردهام تنها گذاشتي، آخ كه تو چه ميدوني خورشيد در بيابان چه غصه اي داره 

سياوش گفت:

قفس به اين بزرگي كاشكي پرنده بودم مهم نبود پريدن ولي پرنده بودم فرقي نداره وقتي ندوني و نبيني غصه ات ميگره وقتي ميدوني و ميبيني

چه ميدونن عاشق ميشه چه آسون پرنده زير بارون

دلم گرفته ولي دستم به نوشتن نميره

راه و روش نوشتن يادم رفته و افسوس ميخورم كه چه به سر خورده ذوقم آمده؟ دلي كه به من ندادي رو نقاشي كردم با شن هاي بيابان ولي فقط يك باد كوچك تو را از زندگاني ام محو كرد

من در آيينه ابليس

شب باراني يازدهم ارديبهشت 92



تاريخ : دوشنبه 2 اردیبهشت1392 | 9:44 بعد از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا

دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است

یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست

.

.

عشق همواره با شک آلوده است

دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر

.

.

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی

دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال

.

.

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است

دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج می گیرد

 

.

.

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد

دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند

.

.

عشق طوفانی و متلاطم است

دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت

.

.

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی فهمیدن و اندیشیدن نیست

دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می کند و با خود به قله ی بلند اشراق می برد

.

.

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند

دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد

.

.

عشق یک فریب بزرگ و قوی است

دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق

.

.

عشق در دریا غرق شدن است

دوست داشتن در دریا شنا کردن

.

.

عشق بینایی را می گیرد

دوست داشتن بینایی می دهد

.

.

عشق خشن است و شدید و ناپایدار

دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار

.

.

از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می شویم

از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر

.

.

عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق می کشاند

دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد

.

.

عشق تملک معشوق است

دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست

.

.

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند

دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و می خواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند

.

.

در عشق رقیب منفور است

در دوست داشتن است که هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند

.

.

عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد

.

.

خدایا! به هر که دوست میداری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر که دوست تر میداری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر



تاريخ : شنبه 24 فروردین1392 | 10:37 بعد از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا
فهمیـــدم از اون زن ها نیست که با نـــــگاهی ساده
عــــاشق بشه!
رفتم کلی واسه خودم مــــرد شدم
بعد اومدم
دیــــدم
با تـــــمام زن بودنش مـــردونگی کردُ به پام وایساد
ســــال هاست
پیش زنی
مــــرد هستم
که مــــرد بودن رو
یـــادم داد
تازه فـــــهمیدم
بـــــاید
پیشِ یــه زن
بتونی مــــرد باشی!
نه پیشِ هر نامردی



تاريخ : دوشنبه 21 اسفند1391 | 12:50 بعد از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا
قانعم

تو قسمت من نه

مال مردم بودي

قربان دلم برم كه

مال مردم خور نيست



تاريخ : دوشنبه 23 بهمن1391 | 9:57 بعد از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا
رفتم و دیدم ای داد و بیداد غریب و تنها

سرد و خاموش در اولین گوشه ی قبرستان

پشت دیوار اتاقکی خاموش ، آتشفشانی در دل خاک و خاکروبه

گوهری پنهان ، آرامشی کامل و سکوتی مرموز

در آرامگاه فریاد گر قرن . خلوتی کردم ، دعایی ، فاتحه ای نثار روحش

اشکی به روی سنگ دیوارش

دستی بر پنجره محقر و کوچکی از آهن برای روحی بزرگ

سینه ای فراخ ، دلی به وسعت دریا

و بالاخره دیدم که هنوز اسلام در غربت است و مسلمانی در پرده حجاب

قلبم محزون و سینه ام آتش گرفته بود ولی اندیشیدم و دیدم که او خیلی خیلی زود تر از موعود و زمان بدنیا آمده و خیلی حرف ها و حدیث های دیگر



تاريخ : شنبه 14 بهمن1391 | 0:20 قبل از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا

دل شادي تو حاصل دلهاي شكسته و پرپر است شرم زنگاه گوشه ي چشمم نميكني وقتي درد وجودم زبانه كشيد، زير بار غم تبر به ريشه ام زدي

وقتي كه ماه از پس ابر بيرون بيايد و برخلاف تمام روياهايت شبي روشن براي تو بازگو خواهم كرد كه گلي كه از آن عشق بشكفد ننگ است و حرص عشق نزن كه موعد شكستن تو هم در راه است و حق بر سر شام خواهم آورد و پاييز بي كسي ام را عبور خواهم داد

اي قوي گريان شب

ديگر بس است هرچه دوگونه گفته ام ، من منت كش دولت پرجمال ناكث نبوده ام

من از ديار غرور و بيستون و فرهادم كه فغان و عيان كنم، در شهر درونم هرچه نگرم غير درد نيست حتي بر ستون غرورم برگ زرد نيست ، ديوار شب بر سرم خراب گرديد و زار گريستم به حال عشقم و مهر سكوت به زبان دلم زدم

ديدم كه شبي خدا به كنار بسترم آمد از بس سرودم و قوي نشنيد، خسته ام

اي از تبار هر چه غم است سرشتت

اي از تبار هر چه غم است وجودت

اي از تبار هر چه غم است مبتلايت

اي از تبار هر چه غم است اصالتت

اي از تبار هر چه غم است نجابتت

اي از تبار هر چه غم است خيانتت

هركس كه لاف مردي زند كه مرد نيست ، تا كي به زير منت عشق اشعار دلشكسته به قله آزادگي برم؟

در جستجوي كدامين ستاره اي؟ اين سان تمام هستي مرا گرفته اي و در كوير تشنه پي آب رفته اي! براي سرشت و وجودت آبرو نماند

خداوندا دستانم خالیند و دلم غرق آرزوهاست یا با قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن!!!

ببخشيد اگه پسته جالبي نيست ولي حرفه دلمه...

به سلامتی پسری که داره بخاطر دوست دخترش عرق میخوره

ولی نمیدونه دوست دخترش داره زیر یکی دیگه عرق میکنه !!



تاريخ : شنبه 11 آذر1391 | 1:23 بعد از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا
چندیست دلم گرفته از ننوشتن گفتم بیام یه حرفی بزنم که دلم وا شه

این روزها حرف حرف عشق شده ، همه از عشق میگن

ولی نمیدونم که منظورشون از عشق چیه؟

به نظرم عشق به خودی خود بی معنا و پوچ است مگر آنکه هدف و سویی داشته باشد

اگر عشق به سمت امیال شخصی و منحصر به فرد خویشتن باشد هوس است

به نظرم هوس تنها مختص نیاز جنسی نیست هرگاه عشق به رسیدن به لذت جنسی باشد هوس است و

هرگاه عشق رسیدن به منافع مادی و معنوی برای خویش چه جنبه اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی و حتی مذهبی داشته باشد باز هم هوس است

و در مقابل معتقدم اگر فردی برای تکامل جنسی فکری معنوی و فرهنگی و اجتماعی نیاز به اصلاح و رشد و تکامل داشته باشد اگرچه اسم آن را هوس گذاشت یا احساسی مشابه هوس داشته باشد و در مقابل هم همان نیاز مورد نظر خویش را دیگری که تنها یک فرد واحد باشد ارضاء کند ، عشق است.

در عشق هدف وجود ندارد اهداف وجود دارد و فرد نمیتواند تنها به یکتا بودن خویش اتکا کند و فرد یا افرادی را بازیچه رسیدن به هدف نماید.

.

.

.

.

.

ادامه مطالب رو الان بعد از مشاهده سریال "راستش را بگو" دارم مینویسم

این سریال رو دقیقا ده روز پیش تا امشب ندیدم الان اصلا حال خوشی ندارم و رشته کلام سخنان قبلی ام از دستم به در شده ولی نکته جالب توجه اینه که در این سریال چند نفر تصمیم میگیرند راستش را بگویند ولی دو نفر از آنان از اول هدفی غیر از بقیه داشتن که هدف آنان یکی هوس ریاست و دیگری دیده شدن بود که در این قسمت به دروغگو بودن خود اقرار نمودن ولی دلیلی بر چشمپوشی اشتباه گذشته نیست اتفاقا دلیل قاطع بر هوس آنان است

و عشق و بی آلایش بودن دیگران به رخ کشیده شد

شبتون خوش

بای



تاريخ : چهارشنبه 10 آبان1391 | 7:0 بعد از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا
من خواب ديده ام 

من خواب ديده ام  كه نيمه شبي زني را رنجاندم ، زني تنها

من خواب ديده ام  كه نيمه شبي ستاره هاي خيال و خوش باوري دختركي را خاموش كردم

من خواب ديده ام  كه نيمه شبي "شمع گونه" جوانه هاي جان يك زن را سوزاندم

من خواب ديده ام كه نيمه شبي پرهاي پروانه اي را شكستم

من خواب ديده ام  كه نيمه شبي جوهر خودنويس مشق عشق را تمام كردم

من خواب ديده ام  كه نيمه شبي باري اضافه بر شانه هاي فرهاد گذاشتم

من خواب ديده ام  كه نيمه شبي توهين و جسارتي به درويشي روا داشتم

من خواب ديده ام  كه نيمه شبي با توهين و تحقير در نهم آبان ماه در حالي كه منتظر بودم ، از ده عاشقان روانه صحرا كردند

من خواب ديده ام  كه نيمه شبي ابليس گشته به بالين دختركي رفته و معصومانه به او نگريسته ام

من خواب ديده ام  كه نيمه شبي بر حجله زوجي مرده درآمده ام

من خواب ديده ام  كه نيمه شبي داغ رفتنم را بر شانه هاي قوي گريان شب نشاندم

آري من خواب ديده ام

خواب

هزار جمله از كنار ذهنم ميگذرد ولي افسوس ، يكي عاشقانه كه بر روي كاغذ عشق بيايد نيست

لازم به ذكر است كه عنوان مطلب را از جايي كه حضور ذهن ندارم تصرف نمودم

با تشكر من در آيينه ابليس


برچسب‌ها: پاییز در ایوان خانه ما, خواب ديده ام

تاريخ : سه شنبه 2 آبان1391 | 12:30 بعد از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا
 
تلفیقی از اشعار و نامه های شبانه ي پاییزی
پس از اینکه عمری را در خیال دوست گذراندم و چشم دلم را بر همه احوالم باز نگه داشتم حال بر غفلتی احمقانه تنهایش گذاشتم
شبهای بارانی شهر من بی تو جز باد پاییزی و ترس از آن را در خاطرم نمی نشاند ، قوی گریانم در کنج دلم تنها یاد تو ، لذت تماشای باران را در وجودم طنین انداز و وسوسه انگیز می کند
ترسم از سوختن از برای ساختن ، عزیزم بر وجود شعله کش و سرکشم آبی از محبت بریز و مست عشقم کن
با آنکه رفتم آما نرفت یاد تو از خاطرم
با آنکه رفتم اما نرفت نام تو از زبانم
با آنکه رفتم اما نرفت خاطر تو از خیالم
با آنکه رفتم اما نرفت صید تو از دامم
با آنکه رفتم اما نرفت اشک تو از ذهنم
با آنکه رفتم اما نرفت امید تو از دلم
با آنکه رفتم اما نرفت فانوس تو از شبم
با آنکه رفتم اما نرفت ............
كودك درونم در كوچه ي سردرگمي گم شده است و هيچ آشنا نميبيند و عابري دستي به سوي اين كودك دراز نميكند. شايد به قول نامجو جبر جغرافيا باشد
كيست ! ؟
كيست اينجا كه پنهاني سر كودك درونم را به دامان خويش نهد ، و دست نوازش بر سر اين كودك معصوم كشد
كودكي پاك و تنها درون وجودي گل آلود
تنها تو بودي كه دست نوازشت اين كودك را به باليني گرم آرميد
نميدانم چرا قدرتي براي ابراز احساسات شاعرانه ندارم  ! دلم گرفت چونكه تا تو بودي دستم به نوشته هاي عاشقانه نزديك شده بود ولي حال دريغ از يك ذره ذوق
من كه كمر به بندگي تو بسته بودم ، غلام حلقه به گوش سراي تو بودم چرا چنين بي انصافانه تنهايم گذاشتي؟
گل هاي سرخ باغچه مان بدون تو زرد گشته اند همچون رخ من ، اين تنها جفاي دوري توست اي يار جانانم
با رفتنت هيچ معلوم نگشت جز خاري من ، گل درونم پرپر گشته و بر بادها سپرده شده اند
با رفتنت يك آسودگي حاصل تو گشت يك سكوت حاصل من

رفتن تو به يك سو و رفتن من به سوي ديگر فاصله ها را تنها زياد تر ميكند ولي ديد را بازتر
شوري فرهاد ندارم كه يك لحظه خودم را بميرانم و عشقي چون مجنون كه صبري بلند بالا داشته باشم
قوي من تو تنها مخاطب نوشته هاي من هستي كه نميدانم چرا تو را هميشه گريان ميبينم
خسته نشد؟ چشمانت از ريزش اشك هاي شور ولي مرواريد نگين
در غبار و تنگنايي اسير گشته ام كه تنها محتاج دستان مهربان تو هستم.
ولي دريغا كه...
..................................................

من در آيينه ابليس

برچسب‌ها: عاشقانه, درد ودل شبانه, نامه پاييزي, تلفيق

تاريخ : سه شنبه 4 مهر1391 | 2:34 قبل از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا

گوشه ای نشسته و به درختی شکسته خیره شده ام که چطور بر باد تکیه کرد؟

غرور وغیرت مردی که شکسته و خورد شده و از دست رفته ، باز میگردد؟

در جوانی ام گناهی کردم که در خفا و گوشه ی سرایم نبود

او میدانست و نماند و من نمیدانستم و ماندم

آری سالهاست که شبهای شهر تو و من ، عاطفه های خویش را به باد پاییزی سپرده است

چندیست که جای تو در شهر من چنگ به رخسار کشیده و از شرم بر گونه ها نشسته

چندیست شبها در پشت در خانه مان صدای ناله پیرزنی به گوش می رسد ، ولی در نقش ناله پیرزن عاطفه ها در آمیخته اند که گل های خشکیده ی باغچه ی دلم را پرپر میکند

چندیست که از شرم، تنها با بستن چشمانم تو را تجسم میکنم ، تجسمی خیالی

هرگز آنان را نخواهم بخشید، هرگز ، که اینگونه تو را از من دور کردند، کاش می شد دست از نوشتن شبانه کشید و رفت در خیابان ذهن تنهایی قدم زد ، آن هم زیر نم نم باران ذوق و خیال

در کوچه پس کوچه های خیالم پرسه میزدم که به بن بستی رسیدم، دیدم:

 روی درب اولین خانه نوشته بود "چرا تنها من هستم که به فداکاری نیازمندم"

روی درب دوم نوشته بود" تو آخرین فربانی هستی"

در جلوی در سوم پیرمردی دلشکسته نشسته بود که گریان می گفت: مرا از این آتش فروزان که در من افکنده ای رها کن" هر دم بر آن دامن مزن ، این تکیه زده بر بارگاه خوش خیالی و فراز سروران جوانان با دعوت های جبری خویش آواره هر کوی مکن


با تشکر:من در آيينه ابليس


برچسب‌ها: تکیه بر باد, مردی از سرشت باران, آخرین قربانی

تاريخ : یکشنبه 12 شهریور1391 | 7:34 بعد از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا

شبي از شبها ستاره اي از آسمان چيد و بر تاج ملكه اي خويش گماشت تا خود را ز من درويش جدا جلوه دهد

ولي افسوس كه

تو را مي شناسم من بهتر از خويش

پرنسس ، چندي است كه درخت احساس باغچه زندگي ام جاني تازه گرفته است

پرنسس ، چندي است كه چشمان نابينايم سويي تازه گرفته است

پرنسس ، چندي است كه دستان لرزانم قوتي تازه گرفته است

پرنسس ، چندي است كه سكوت سوزناك خانمان بويي دگر گرفته است

پرنسس ، چندي است كه .......

آري پرنسس من چند شب آسمان خانمان روشن تر گشته اند و شراب هاي خمره هايمان شوري دگر

شرمم باد كه روزي گفتم بدون تو هرگز ، حال چندي است كه بدون تو سپري شد

پرنسس، روزها را در خواب تو ميگذرانم و شب ها به نوشتن در ياد تو

دستم و نگاهم كه

به تو نمی رسد

فقط حریف واژه ها می شوم

گاهی، هوس می کنم

تمام کاغذهای سفید روی میز را

از نام تو پرکنم … تنگاتنگ هم

بی هیچ فاصله ای !!

از بس، که خالــی ام از تو …

از بس، که تو را کـم دارم …

آخر مگرکاغذ هم، زندگی می شود ؟


(با كمي تصرف)

با تشکر:من در آيينه ابليس


برچسب‌ها: پرنسس, عاشقانه

تاريخ : دوشنبه 19 تیر1391 | 0:48 قبل از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا
شبي كه سوار بر اسب سياه آمد جلوي كلبه سجده كردم چرا كه هركس نگاهت كنه دو ركعت نماز واجبش ميشه

نگاه من حيران به تو سرگشته است ، من ديگرم سر از پا نميشناسد و من خنده هاي زيباي تورا نظاره گر هستم كه طنين آن تا اعماق چنگل پيش مي رود

غزل من ديگرم را با خود بُرد ، خاطرش بر من ديگرم نشسته است ، هويتش را به زير سوال برده است گويي غزل را براي او آورده اند جنگ و چالش من و من ديگرم غم انگيز است

صداي آهوي تنها از اعماق جنگل به گوشم مي رسد كه مظلوميه غزل را به رخ من مي كشد و من را از آن من ديگرم خجل

گويي بچه گرگي را پرورده ام كه پنجه به روي خودم ميكشد

يادم آمد شبي گفت به سلامتي تو و منه ديگرت ، غزل كه رفتنيه

استوار در درونم فرياد ميكشم مگه من مُردم كه حريف يك نگاه آهو وار نشم

من و من ديگرم ضامندار بدست دو پهلويه غزاله را هدف قرار داده ايم ، هر دو گرم هستيم مست و ديوانه وار هنگامي كه غزل در آيينه ابليسي من خودش را تماشا مي كرد هر دو ضربه زديم و چاقو را تا دسته .....

ولي حيرانم چرا منه ديگرم دو ضربه زد و من يك ضربه ! !

چرا؟


با تشکر:من در آيينه ابليس


برچسب‌ها: غزل

تاريخ : یکشنبه 28 خرداد1391 | 2:9 بعد از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا
شب در طلسم پنجره وا مانده بود و من

بغضي ميان حنجره وا مانده بود و من

در كلبه يعقوبي خويش خدا را نظاره گرم كه به من اميد ميدهد و در سمت ديگرم ابليس كه خنده كنان به باد تمسخرم كشيده است

انبوه اشكهاي روان ديده ام را تار و گونه ام را خيس كرده اند. خيال من از كج خيالي به نابودي ام كشيد

ابليس با خدا به تفاهم نمي رسيد ، اندوه مانده بود و دغدغه ها مانده بود و من موي خوش را در خشت ايينه سپد ديدم

يكي را داشتم كه جاي خالي اش را خورشيد پر نمي كند

چهره زيبايش چنان مستم ميكرد كه از چشمم شراب مي آمد برون

ذلفكانش چون حجاب در نقابش ميكشيد و آفتاب را به بهانه روانه طاق آسمان مينمود

گيسوانت را رها كرده در باد و بهشت در راه تو و من حيران از جلال و شكوه تو

گوييا در خواب غفلت مانده اند شيرين و ليلي ، چون تو رخ بنماده اي در كوي عشاق و شرم در چهره قيس و خسرو و فرهاد آيد برون

پيش تر گفتم هر آن آدم كه زر به عالم دارد زور هم دارد ولي من جز مور خانه اي ويران نيستم ، كه دستان پرتوان برسرم قدرت نمايي ها مي كنند

خودت را به رنج مردمان مكن راضي ، تو راه و رسم دين داري نميداني

دستانم توان نوشتن ندارند و مغزم قدرت خيال پردازي ، ديگر توان بازي با جملات را ندارم

در شب گيسوان تو مست به خواب مي رفتم اي تو كه سوي خويش من سوي سراب مي روم

گاهي نگاه ميكني بر منو آه مي كشم گرچه تباه ميكني عمر مرا مست و خراب ميروم

بس كه در پي تو گشته ام گيج گشته و گمگشته ام دلم گوش نمدهد از حرف عقل پس به خيال توهم به سوي سراب ميروم ، تو را در سراب ديدم آيينه اي بودي پر از شيرين و هيچ از ليلي

تو گر همراه من باشي نخواهم داشت هرگز از اهريمنان باكي


با تشکر:من در آيينه ابليس



تاريخ : شنبه 6 خرداد1391 | 1:23 قبل از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا
شيرين ترين عبادتم ياد چشماي زيباي توست كه با ... خيره شده
امشب ميخوام به يكي بگم غمم را
به تو
به تو دلخوشم اي مهتاب شبهاي تيره من
تويي كه قلبت به وسعت درياست و اشكهايت به وسعت باران
(از تو چه پنهون توي اين تاريكي به دنبال واژه اي ميگردم كه كفرت رو در بيارم)
درسته كه گريه زاده عشقه و تو چشمهاي منو تر كردي و حرف آخر من را نشنيده گذاشتي پشت سرت و رفتي
پرپرم كردي و به بادهاي سپردي!
نذار بيشتر از اين دلخون و چشم انتظار بمانم و آسمان هميشه ابري هميشه زيبا نيست
آبروي عشقو بردم، قبول
ولي چوبشو خوردم نخوردم؟
با تشکر:من در آيينه ابليس


برچسب‌ها: عاشقانه, باران

تاريخ : سه شنبه 2 خرداد1391 | 11:49 بعد از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا
هجوم شهوتم كه بالا ميگرفت بدنت را جولانگاه هرزه گي هايم مي كردم

كثافت بودنم تمام شهر وجودم را فرا گرفته است و خود از خود متنفر

رسوا كنان خودت را از من دور كردي و در اين زمانه تنهايم گذاشتي

ديوانه ي وجود پر محبت تو بودم و كور از ياراي پمانه بودنت كه زود خودت را از من جدا كردي

تو اي خداي من

كثيف ترين مخلوق تو ميگويد ، چند سوال از تو دارم؟

سرمايه ي  وجود كسي به دست دستان آلوده من بر فنا شد

گله نداري از اين مخلوق؟



برچسب‌ها: تنهايم گذاشت

تاريخ : دوشنبه 11 اردیبهشت1391 | 0:13 قبل از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا
تمام نوشته هاي زير زاييده خيال مي باشد
دلم گرفت در ساعت هشت شب
تابوتي پر از من عبور كرد از روبروي من امروز غروب
زخم هاي كهنه ام تازه شدند در غروب پنجشنبه هفتم ارديبهشت
خيالم پر از درختان بيد خشك شده اند كه اسير زبانه آتشي نهان شده اند
نه نميخواهم بنالم از اين جدايي
قوي گريان شب من به تماشاي فواره هاي آتشفشان درونم نشسته است
مگوييد كه به تماشاي من ننشيند كه سزاي دل بستن دورو همين باشد
تكه ابري تابوت مرا از نم باران نمناك كرد چه خلوت است خاكسپاري من!
مرا بر دوش كشان درون گوري تنگ وسرد ميگذارند و تكان هاي پي در پي عذابم را سخت تر مينمايد
نه
نميخواهم ببينم
ميان من و اين گور فاصله ها بود ولي مرا كشان كشان به سوي اين سرزمين تنگ آوردند
در ميان مردگان كنارم نظر ميبندم ميبينم همه گريان تر از من اند
اما نه
يكي آشناست
يكي ميان اين شبه آدمها آشناست و من را ميشناسد
نگاه پي در پي او و زمزمه هاي زير لب ، من را كنجكاو تر ميكند
شب نزديك است و من تنها
سنگي سخت بر گورم گذاشته و سر به زير افكنده دور شدند
قوي گريان شب هم اشكي نريخت
قوي گريان شب هم نماند
قوي گريان شب هم نساخت
قوي گريان شب هم ندانست
قوي گريان شب هم ننشست
قوي گريانم قلم به دست سنگ قبري برايم تراش داد شگفت انگيز
خارج از خواسته من بود اين نبود مجال كه به او طرحي دهم
خودم اذان عشق را گفتم تا شرف كسي را لكه دار نكنم
سهم من از اين دنيا يك تكه خاك بود ، وطن براي من يك تكه خاك بود
سپاهي گرد نياوردم تا از اين دنيا مرا نرانند و گذشته را به امروز گره نزدم
شوري الهي در وجود مرغ گريانم نشست كه شايد رخ او گريه نبيند
عشق الهي و شور خدايي در وجودش نهان شده است از پس چهره شكسته او
بت ي در خانه تنگم ندارم جز خاك غربت و مجالي براي چرخش شادي نيست و سنگ لهد من افسوس مرا افزون مي كند
شاد باشيد
مسرور باشيد
خندان باشيد
دلشاد باشيد
چون بعد از اين....
دشمن نخواهي داشت
دلخون كن نخواهي داشت
هرزه دوران نخواهي داشت
بي پول عالم نخواهي داشت
دلي شكسته نخواهي داشت
مردي پر از ننگ نخواهي داشت
جلاد روزانه نخواهي داشت
رسول زمان نخواهي داشت
طبل بي صدا نخواهي داشت
قلم بي جوهر نخواهي داشت
شمع شبانه ي روشن نخواهي داشت
اسب نفس بريده نخواهي داشت
دست هاي آلوده نخواهي داشت
مردي پر از سكوت نخواهي داشت
نان به نرخ روز خور نخواهي داشت
مال مردم خور نخواهي داشت
ديوار صفت نخواهي داشت
كشتي بي ناخدا نخواهي داشت
ولي

خدا كشتي آنجا كه خواهد برد                وگر ناخدا جامه از هم درد
با تشکر:من در آيينه ابليس



تاريخ : یکشنبه 3 اردیبهشت1391 | 2:42 بعد از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا

گرچه تاريك دل هستم ولي ساده

جانم به لحظه ديدن عشق تپيدن دارد

مرا ديگر نماند شوقي جز لحظه ديدار عشق

هزار دختر در اطرافم سرگردان مي لولند ولي ديده به قوي گريان شب دارم

در ساحل جزيره ام چشم به سوي ره قوي گريانم دارم

اي قوي گريان من نمي داني چه مشتاقانه پي راه حلي براي ديدن اشك هاي شبانه تو هستم

سپيده دم شرم آلود ره كلبه ويرانه يعقوبي خويش را ميگيرم

و

آه كنان زير لب مي گويم كاش امروزي نمي آمد

خورشيد به من لبخند ميزند

هزاران گونه خورشيد مانند را ميبينم كه ميميرند در حيرت عشق فزون آلود من

از آفتاب پنهان مي شوم تا خيال كنند كه خوابم ولي بيدار بيدارم

تا كه فردايي نيايد

پيرمردي سيه چهره و چروكين پوست شدم از عشق نهان

خودم را مشغول سرزنش كردن خورشيد نمودم غافل از آنكه

شب نزديك است


برچسب‌ها: قوي گريان شب

تاريخ : یکشنبه 27 فروردین1391 | 2:51 بعد از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا
آه كه سنگين غمي را به دوش كشيدم
اين چه داغي بود كه در جواني چشيدم
مردمان شهر من ميگويند زندگي زيباست
ولي چه كسي حافظ اسرار زشت من ميتواند باشد؟
در اوج زيبايي زخمي بر دلم نشاند كه مرهمي نداشت
چرا؟
چرا كليد قلبم رو گم كردي
(حالا من به سراغ كدام قفل و كليد ساز برم؟)
آخه همون يه دونه كليد رو داشت
به قول هايده:
ديگه  كسي نمونده كه رفت و خونش در زد
همه دلا شكسته
همه لبها بسته
دلم ميخواد بخونم
ولي سازهام شكسته



تاريخ : چهارشنبه 9 فروردین1391 | 1:4 بعد از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا

سلام

چندي سرم خيلي شلوغ بود و نتونستم وب رو آپ كنم حالا هم كه آمدم نهم فروردين 1391 است يعني نه روز دور تبريك گفتم

ولي امروز يه حال ديگه اي دارم يار غمديده ي من امروز از هميشه به من نزديك شد بيخود نبود كه ديشب ناله ي آل الله رو داشتم نگو يار كنار يارم بود

در اوج كه پرواز كنم تو بيشتر نزديك من شوي چرا؟

اهلي شدم چنان كه خود باور ندارم ، بهار است و من پاييزي ، فرياد پاييزي من را كسي نشنيد و غرق شدن تورا هيچ وقت من

قوي گريان شب من ، تو را دوست دارم كه محرم اسرار درونم هستي و دواي داغ خانه بنيادم

سال نو بر تو مبارك و زيارت خالصانه ات قبول

به اميد ديدار



تاريخ : چهارشنبه 24 اسفند1390 | 10:19 بعد از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا
امشب دلم هوایی شده

تو که میدونی هوایی یعنی چی؟

بر سرقله نشسته ام ولی سرما امانم را بریده ، دیگه طاقتم طاق شده دیگه خسته شدم

پیر شدم برای همین زود میشکنم سرما این زمستان مرا بیاد سرمای سر آرین میندازه به تاریکی شب در پیچ و خم پل سرگیجه داشتم از شوق ، ولی صد افسوس که چه زود گذشت.

دل رو از همه بریدی، حتی از من؟

چرا نفهمیدی که توی راه تنهام گذاشتی؟ سوز دلم از تو نباشه از کی باشه؟

آیا چشم گریه نداره؟ آخ که نفهمیدم تو از اول راه مسافر بودی

شبانگه به سر فکر تو را داشتم، ترسان و لرزان به بالین تو آمدم

سوز از یک طرف و پارس سگان از یک طرف پشت مرا لرزاند

چه میبینم؟ سنگ گوری سیاه ، تو طاقت نداری درسته؟

شقایق من تو طاقت نداری؟ بر تو چه میگذرد عزیزم؟

آرزو دارم شود خاک کنار تو آرامگاهم

تا میان مردمی سرگردان نمیرم

رسم آزادی و مردی بجا نیاوردم عزیزم، قرار بود بعد از تو من هم بیایم اما نشد!

شرمم از آن دارم اگر در گوشه دیگر گورستان بیاسایم

نکند امشب هم من بخوابم و به تو نپیوندم!

نکند صبح من شرم تر از صبح دگر باشد!

بوی نم نم باران می آید! نکند بوی چشم تو باشد؟

تنهام تنهای تنهای تنها

به خدا خجالت میکشم چیزی بنویسم چون سخنم بوی وفا ندارد

راستی

کاشکی گوش خلق کر باشد

آخ دیدی که عشق من در برابر عقل تو دست از پا درازتر شد؟

دیگر اهالی روستا به من چوپان اعتمادی ندارند ، چوپانی دگر برگزیدند و گوسفندانشان را بدو سپردند چون لیاقت چوپانی از دام خودم را نداشتم

دیدی من که روزگاری درس عشق میدادم آخر از عشق پاک بی خبر بودم؟

همچو بید مجنون بخود میلرزم وقتی نور کیوان را در آسمان میبینم

خنده دلگشای تو را بیاد می آورم و اشک از دیده روان میسازم چون گل خوش نسیمی را از دست دادم

شب همه شب دعای من دیدن روی زیبای توست ، تویی که نمیدانم کجایی و نمیدانم در چه حالی

حتی نخواستی از من یه حالی بپرسی حتی برای یکبار

حافظ دیگه غزل نمی سراید که غزلی ندارم که ............




تاريخ : دوشنبه 9 آبان1390 | 0:31 قبل از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا

Dragonfly was born today
The dragonfly's wings
Dragonfly will love
Where are you?
You told me that the dragonfly
I want to break
I'm sleep-wake passenger
I think it is in the eyes
Licorice were
Sweet about me
Do not forget you
You were my only love
You're my only love
have i forgotten?



تاريخ : یکشنبه 1 آبان1390 | 10:22 بعد از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا

My heart is so tight

 chide you to miss

Forgive me, it bothers you, I wish I could hear your voice one more time

You want your God did

The world is full of love

love the smell of jasmine

Love is crying prairie prairie



تاريخ : یکشنبه 24 مهر1390 | 2:16 قبل از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا

Even after months with no sign or word from you, I think of you.

No one knows about the love I still hold for you.

I don't talk about it now. I just keep it for you until / if you need it.

No matter what, I'll always believe in it and you.

malady was good to you?



تاريخ : پنجشنبه 21 مهر1390 | 1:29 قبل از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا

I love you

Three words that I haven't said more than a dozen times in my life and three words that I think about you at least a dozen times a day.

You have shattered all my beliefs about love.

When I met you, I knew right away that I could never love you.

You were not my type.

You didn't have my body type.

You were the wrong age.

You were the wrong race. You had the wrong background.

You had too many issues.

You came with too many responsibilities. You were too much of a mess.

You had nothing to offer me.

Then I got to know you. Now, I know that I can never not love you.

I am so sorry that I waited so long to let you know how I feel about you.

I love you.



تاريخ : جمعه 1 مهر1390 | 7:29 بعد از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا

عنوان پست خیلی بلند شد، فکر کنم بلندترین و طولانی ترین عنوان وبلاگم بود

تمام حرف های این چند سالی که با تو و بی تو سپری کردم را دارم مرور میکنم

حرف های دلم که آخرین اعتراف های رسواترین عاشق کوی ما هست را در همین جا در همین غمکده ی فحشا و گناه بیان میکنم البته نوشته های من تنها یک مخاطب دارد و آن هم یک غریبه ایست که تویی!

من اگر لیاقت داشتم عشق را از کویم نمی دزدیدند پس بنابراین مقصر منم نه دزده کوچه

بیاد دارم آن پاییز غم انگیز را که من تنهای تنها گوشه ای خزیده بودم و تو نور امید به من نشان دادی

مقصد از مقصود من هم دورتر بود همسفر من هم از همه ناجورتر، چاره ای جز نگاه به آسمان تاریک که با چشمک ستارگان زیبا گشته و فریبنده است، ندارم

ای عاشق در انتظار چه نشسته ای؟ انتظار بیهوده است. خاطره را به خاطره ها نمیتوان سپرد، که خود خاطره هم مورد اعتماد نیست

دیدم دلم شکسته دیدم بدون رفیق و یارم اونوقت دنیا به این شلوغی و من کسی رو ندارم، تو هم کسی رو نداری؟

دیدم غروب جمعه چگونه غروب عشقمون و زندگی من بود

دیدم خسته ای از همسفر بودن من، حق داری من همسفر لایقی نبودم، امیدوارم منو ببخشی، چیزی پیش من امانت داشتی که سپردمش دست خدا، شکایتی از دنیا و زندگی ندارم که خودم دنیامو زندون سیاه کردم سیاه چالی از کثافت

دیدم غروبه ، اما، نه مثل هر غروبی گویی دانسته که جدایی عشق ما و غروب خورشید زندگی ما با اون هماهنگ شده

چیه؟ چرا اینقدر مهبوتی؟ مگه رسواترین عاشق شدن برای تو هم سنگین هست؟

الهی خوش خبر باشه قناری زندگیت و  یک نفر لایق تر از من گلهای پیراهنت را دست چین کنه(البته من که همشو پرپر کردم، خاک برسر این رسواترین عاشق)

خونه خراب شدی و مسبب اون منم، منی که دل لامصبم بند کرده و راه گریزی برایم نذاشته

دلم میخواست منو با خودت می بردی ، کاش میمردم و این لحظات رو نمی دیدم که بدون من راهی سفر شدی

آخ دلا دیدی که لیلی تو بدون مجنون پا به سفر گذاشت؟

آخ دلا دیدی که شیرین تو به خسرو پیوست و من فرهاد کوه کن مجنون را برسر قله تقدیر تنها گذاشت؟

جهان پر از گلهای مریم گشته و من تنها خاری بر سر قله مانده ام

تمام شبهای سرد سحر گشت و تمام خنجرها از سینه ها گذر کرد و من هنوز تیشه به قله کوه میزنم ، چو آتش سر از خاکستر برخواهم گشت و زمین و آسمان را گلگشت و گلگون می بینم . چرا؟

(خداییش چیزی از نوشته هام میفهمی؟)

دزد کوچه را می بینم که به سوی من می آید، دلا دیدی؟ دزد کوچه! همان که تورا سرگردان کرد

قدم هایش به تندی پشت سر میگذارد و به من دلشکسته نزدیک می شود

بی مقدمه گفت:

همه رو ببر از یاد ، ای مرد بی اساس همه چیزو ببر از یاد، پیرامون تو ببین با دقت میسوزن خشک و تر این که تو زاده آبان ی به کار نیاید که عرش کبریایی با تو کنار نخواهد آمد

یک روز رفتی به باد ، چرا در عرصه من سیمرغ توی مگس جولان می دهی  خودت را خسته میکنی؟

دیدی باهات هیچ کاری ندارن

دیدی بهت محلی نمیذارن

دیدی با تی پا از کوچه بیرونت کردند

دزد کوچه چه آشنا بود! خدای من چه کسی می تواند باور کند که دزد کوچه، کسی که عشقم را دزدید، کسی که مرا قله نشین کوه کرد، (نادانی خود من) باشد؟

در این جهان کسی یاوری ندارد و من جزء اون دسته از آدمهایی هستم که با اشتباه هات پشت سر هم و پل ها را خراب کردن عشق را از کوی خود فراری دادند ، به قول تو تاوان پس دادم؟

آتش برجان خود میبینم! عصای پیری ام را برداشته ، و کوله بار خاطرات را سر بسته روی قله کوه میگذارم که الگوی آدمیان ره بین شود

آمدم به شهر شیدا و چوپانی مرغ شیدا را برعهده گرفتم

لحظه ای تو ای معشوقه من به قلب شکسته من فکر نکن

اگه تونسی منو ببخش

جوانی ات پربها و زندگی به کامت



تاريخ : چهارشنبه 16 شهریور1390 | 11:3 بعد از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا

شش ماه تمام است که در کوچه و پس کوچه ها ویلانم
این نامه انعکاس واپسین طپش قلب محنت بار یکی از هزاران زن بیگناه است که اجتماع ، در ظلمت شب احتیاج ، کلمه شرافت را از قاموس زندگیش ربوده است .
این نامه آخرین نامه یک فاحشه است
کاش نامه رسان هرگز این نامه را به مادر این زن تیره بخت نمی رساند....
مادر جان ! این آخرین نامه ایست که از یک وجبی گور زندگی واژگون بخت خود برای تو می نویسم ..
فاصله من – فاصله پیکر درهم شکسته من – با گور بی نام و نشانی که در انتظار من است یک وجب بیش نیست ..
این نامه ، هذیان سرسام آور رویای وحشتناکی است که در قاموس خانواده های بدبخت نام مستعارش زندگیست ..
مادر جان ! شاید آخرین کلمه ی این نامه ، به منزله نقطه ی سیاهی باشد بر آخرین جمله داستان غم انگیز زندگی از یاد رفته دخترت.......
خدا میداند که در واپسین لحظات عمرچقدر دلم می خواست پیش تو باشم...و پس از سه سال جان کندن تدریجی ، هم آغوش با سوداگران ورشکست شهوت در بستر خون آلود هوسهای مست و تک نفسهای ننگ و بد نامی وفراموشی جام زهر آلودم را در آغوش پر محنت تو با دست تو به مرگ می سپردم ...
افسوس که تو اینجا نیستی ... نه تنها تو ، هیچ کس اینجا نیست... جز این پیکر در هم شکسته ام و پیر مردی رنجور ، که با در یافت بیست ریالی ( بیست ریالی که کار مزد آخرین هم آغوشی من است ) نامه ای را که اکنون میخوانی بجای من ، برای تو بنویسد ...
مادر جان می دانم که با خواندن این نامه ، بخاطر بخت سیاهی که دخترت داشت تا حد جنون خواهی گریست ...
گریه کن مادر ! ....بگذار اشکهای تو سیل بنیان کن بنای شرافت کاذبی باشد که در این دنیای دون ، منهای پول پشتوانه زندگی هیچ تیره بختی نیست ....
دختر تو مادر ، دارد همین حالا ، پای دیواری سینه شکسته در کمال ناکامی و بد نامی می میرد .... ای کاش دختر در به در تو که من بدبخت باشم ، می توانست با مرگ خود انتقام شیر حلالت را از زندگی حرامی که داشت بگیرد ...
مادر جان ! خواهش میکنم اجازه بدهی قبل از مرگ هر چه درد بی درمان در پهنه این دل ماتم زده ام دارم ، به صورت قطره های سرگردان مشتی سرشک دیده گم کرده ، به دامان محبت بار تو بسپارم ....
میدانم هرگز باور نمی کردی این چنین نامه ای به دست تو برسد ؛ تو بر حسب نامه های گذشته من ، دخترت را زنی نجیب می دانستی که شرافتمندانه ، دور از خانه و کاشانه ، نان مادر ستمدیده و خواهر یتیمش را به دست می آورد ... چگونه بگویم مادر ؟!.... که ازبخت من بدخت ، در عصری به دنیا آمده ام که " شرافت " به طور رقت انگیزی بازارش کساد است
می دانی یعنی چه ؟ مادر همه هر چه تا کنون به تو نوشته ام دروغ محض بوده است .... دروغ محض .... اما اجتناب ناپذیر
خدا می داند که هیچ دلم نمی خواست دل شکسته ات را ، بار دیگر بشکنم ... همه ی آن نامه را ده روز دیگر که مصادف با بیست و چهارمین سال تولد من که در حقیقت بیست و چهارمین سال تولد یک بد بختی بی زوال است ، بسوزان .... و خاکستر سردشان را لابلای بستر پاره پاره من که مات و دست نخورده و بی صاحب در کنج کلبه ی فقیرمان افتاده است ، دفن کن ... بگذار خاکستر آن نامه ها لاشه افتخار من باشد .... افتخار اینکه حداقل آنقدر تو را عزیز می داشتم که تا واپسین لحظات مرگ نگذاشتم حتی در تصویر بیچارگی من ، شریک باشی ....
مادر جان ! در تمام این مدت سه سالی که مرا با این قبرستان بی سرپوش آرزوها و آمال انسانی ، این آخرین ایستگاه امید بیکاران خانه به دوش شهرستانی ، این تهران خراب شده ، روانه کردی ، بر حسب راه نکبت باری که این اجتماع هرزه پیش پای زندگی غریب من گذاشت من یکی از بی پناه ترین و بیگناه ترین گناهکاران روزگار بوده ام
افسوس !... هزار افسوس که ضربان نامرتب فرصت نمی دهد ، تا آنجا که می خواستم جزئیات گذشته و اندوهبارم را برایت شرح دهم ...
همان قدر باید بگویم که زندگی به سرنوشتی این قدر دردناک ، دچارم کرد ، سه سال تمام ، شب و روز کار من پاسخ دادن به تمنای هرزه مشتی نامرد بود که در ازای پولی ناچیز ، همه مستی ها ، پستی ها ، و رذالتهای خود را وحشیانه در لذت زاییده از پیکر خسته و تب آلود من ، خلا صه کردند
آه ، خداوندا ! چه سرنوشت وحشتناکی !
در عرض این سه سال ، سر تا سر آرزوهای من ، اشکها و اشکهای پنهانی من ، بازیچه ی خنده ها ، محبتها و پایکوبی های ساختگی بود ....
در عرض این مدت هرگز فرصت اینکه چند دقیقه از ته دل به خاطر سیه روزی خودم اشک بریزم نداشتم ....
تنها یکبار ، تقریبا شش ماه پیش بود که در کشمکش یک درد جانکاه صمیمانه خندیدم ... اما ، بخدا ، مادر ، اگر بدانی این خنده تصادفی را چقدر وحشیانه در لرزش لبانم شکستند ... آخ اگر بدانی ....
آری ، مادر جان شش ماه پیش در همان خانه ای که آشیانه حراج تدریجی ناموس محتاج من بود ، صاحب فرزندی شدم ...
از چه پدری ؟ از چند پدر؟ اینها را هیچ نمی دانم ... اما آنچه مسلم بود ، خدا برای نخستین بار بزرگترین نعمتها را – نعمت مادر بودن را به من ارزانی کرد ...
شبی که دخترم به دنیا آمد تا صبح از خوشحالی خوابم نبرد .... برای چند ساعت همه دردها ، در به دریها ، گرفتاریها را فراموش کرده بودم ....
احساس می کردم زنی نجیبم و در خانه ای محقر و آبرومند برای شوهر مهربانم طفلی زیبا به دنیا آورده ام ... وفردا صبح پدرش از دیدن او ....
آخ مادر چه می گویم ؟! چه می خواهم بگویم ؟!
آه ، ای آرزوهای خام ... ای آرزوهای ناکام !
مادر جان اگر بدانی فردای آن شب چه بر سرم آوردند ؟!
رییس آن خانه نفرین شده بچه ام را از دستم گرفت ... به زور گرفت....قدرت اینکه از جا تکان بخورم نداشتم .... هر چه فریاد کردم ماما ! ماما ! فریادم در دل سنگش موثر واقع نشد
آخ مادر ...

ببین سرنوشت کار انسان را به کجا میکشاند ... که در خانه ای چنین رسوا ، به زنی که رییس خانه است ، باید " ماما " گفت ... آخ بیچاره مادرم ....
باری بچه ام را از آغوشم بیرون کشیدند... بردند ...هنگامی که برای آخرین بار نگاهم به قیافه معصوم طفل بیگناه افتاد ، مثل اینکه با یک نگاه سرگردان ازمن پرسید : چرا ؟؟؟
دخترم را بردن و بر حسب قوانین حاکم بر این چنین خانه ها او را در خلوت محض به خاک سپردند .
چه می دانم شاید این حکمت خدا بود ... شاید خدا فکر کرده بود که مردنش بهتراز ماندنش است ، دنیایی که سرنوشت دختر زن نجییبی چون تو را به اینجا می کشاند چه سر نوشتی میتوانست نصیب دختر یک فا حشه بدبخت کند ؟!
پس از دخترم مرا هم از خانه بیرون کردند ... از کارافتاه بودم ؛ درد فقدان بچه کمر هستی مرا شکسته بود .
مادر جان ... تصادفی نیست که شش ماه است نزد تو خجلم و نتوانسته ام مقرری ماهانه برایت بفرستم .
به خدا مادر ، در عرض این شش ماه در آمدم حتی آنقدر نبوده که یک شب با شکم سیر بخواب روم ....
چه خواب ؟ چه شکم ؟ چه بد بختی؟ شش ماه تمام است که در کوچه و پس کوچه ها ویلانم ...در عرض این شش ماه به صد جور مرض استخوانسوز گفتار شدم ...
دیگر نمی توانم حرف بزنم ، بغض دارد خفه ام میکند ، بغض نیست ، مرگ است ! مرگ در کار تحویل گرفتن پس مانده ی جان من است !
خدا حافظ مادر
شیرت را حلال کن ، به خواهر کوچکم هرگز نگو که خواهر نگون بختش چطور زندگی کرد ، و چه طور مرد ؛ نه - مادر جان نگو .
خدانگهدارتان
پایان



تاريخ : دوشنبه 7 شهریور1390 | 0:54 قبل از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا

بغض من امشب می شکند

راه نفس من را گرفته ایی مرا می آزاری و بس. ظالم ظالم

با همه خوب و خنده به لب، برای من طناب دار، ظالم ظالم منو می آزاری و بس

تو از منی یا برمنی که چنین خسته شدی از خاطره های من، ظالم ظالم منو می آزاری و بس

ای همیشه از تو زنده، ای کسی که تمام گذشته من از آن تو هست، بی کسی تنها کس من بود و تو شدی تمام کس من، تو مژده روییدن دوباره بودی خوشبختی بعد از پیوند تو با بیگانه رفت و به قصه ها پیوست.

تا ابد در حسرت تو هستم و به تو نرسیدن باعث به قلم شدن من شد ای کسی که از گذشته یادگار منی، ای که بعد از تو گوشه دلم غصه ها خانه کردند

در عبور از گرداب نفرت دچار لغزش شدی و آمد به سراغم تا از گذشته ای بداند که باعث آزار هر دوی ما بود

توی چشم تو چه غصه ها نشسته فکر کنم گرفتار منه

نگاهتون پیشه منه حواستون پیش ملک، هر ملکی ملک نیست هر منی من

میمیرم از حسادت دلی که دلدار شماست کاش نمیدونستم اون کیه این روزا یار شماست خوش به حال اونی که توی رویای شماست شما گناهی ندارید این نظام روزگاره

خونه دل من جای شماست که در گوشه ای از بیابان در پی سایبانی مطمئن هستید

به دنبال تو ام منزل به منزل پریشان میروم ساحل به ساحل پس از تو این روح سرگردان من هنوز هم تشنه ناز تو هست تورا هرجای دنیا می شناسد از ان بیست و چهار متری که گذرکردی منم گذر کردم ولی من دربه در، دربه در تو هرچه گفتم هرچه گشتم از پی تو بود و بس، آخ که من از تو تنها ترم تنهای تنهاتر از تو، من یک غزل و تو یک بیت از غزل تنهایی من

آمد که بداند چه بوده بین منو تو ولی گدا و گداتر از گدایان سامره برگشت به خواب دیده نخواهد دید تورا در آغوش گرم من، سرت را بر شانه هایم بگذار و از غصه های آن یک بیت بگو

بگو ای یار بگو

ای وفادار به من بگو، گر نگوویی روزی خواهی گفت که از بلندی عشق بر سر دار باشم.

حضور تو باعث حضور من خواهد بود من به تو عادت کرده بودم مثل عاشقی به غربت رفته تنهایم گذاشتی که لحظه در لحظه به تو و آن ملک بی تاج اندیشه کنم من در گریز از تنهایی به تو عادت کرده بودم با گل و ستاره و خلوت درویشان با تو صحبت کرده بودم تو به من نزدیکی نزدیکتر از من

غریبه6567 آی غریبه عجب چشمای تو عاشق فریبه، صدام کن تا برآن چشمای تو ذره ای جان بگیرم و با تو هم صدا شوم و به قله هفتم شهریور بتازیم

رسوای رسوا هستم که نیستم تبریکی از سر زبان به توی عاشق فریب دلربا هدیه دهم، دلم تنهای تنها به انتظار تو هست و چشمام به شماره های اسرارامیز موبایلت بر روی موبایل من چوپان سرشت لغزان اند.

به ملک بگو نه.

بگو نه

به شقایق به سیاه کردن آینه بگو نه

به سنگسار من عاشق بگو نه بگو نه بگو نه به سکوته شب بگو نه نه نه نه

به رهایی بگو آره تا راه بر آن سیلویا نهیم و دوش به دوش هم ترانه سرایی کنیم، تو به نو شدن من بکوش و من از غبار رد شده و تو را گلباران کنم، بذار رهاتر از هر رهایی ترانه سرایی کنیم، این تن شکسته داره جون میگیره داره شکل میگیره، با تو از مرگ نمیترسم اگه رو حصیر بشینم اگه با تو باشم مالک دنیام با تو شاه ماهی دریام با تو یک غزل ناب بی تو من هیچی نمیخوام با رفتنت لباس عزا به تن شد

شنیدم که جدا شدی

آخ که چه لحظه نابی بود، کجایی ای نامهربون که پایکوبی مرا ببینی که بگویم دوستت دارم دیوونه وار باور نداری از امید بپرس دوستت دارم گاری گاری کیلو کیلو به اندازه تمام ماشین های ایران خودرو، دوستت دارم تا پای جون میخوای بمون میخوای نمون، با رفتنش باز گل عشق جونه زد، عاقبت کار به هم رسیدن من تو است، جوری که حیرون بمونیم هردومون

من این روزا یه حال دیگه ای دارم، همیشه هیچ وقت این طور نبودم، همیشه نیمه خالی لیوان رو می دیدم به فکر نیمه های پر نبودم همیشه فکر میکردم عشق پسته، خدا را سوی قبله می شه پیدا کرد همین دیروز این حوالی به تو زنگید و تبریک گفت، من و تو دیگه تنها نیستیم چون خدا با ما نشسته نسکافه با کیک شکلاتی مینوشه، من به فکر گندم ذار موها نازت هستم حال میبینم که از چشمان خدا حالم را میپرسی؟ این آسیاب عشق را استوار بنا کن ای آسیابان، خدا در گندم ذار موهایت به کمک من آمده تا موهای نازت را شانه کنیم و به روی گونه روان سازیم

نگو تقدیره برگرد، دلت میگیره برگرد، وجود عاشق من واست میمیره برگرد، بغل کن این آرامش با من بودن را که چه سخت روزگار بی تو بودن یه دنیا غم درون سینه ام جا گرفته اند تا دلت بخواد غصه دام که بفروشم، خریداری؟

سکوت و انتظار و عطر و لبخند و سیلویا چطور میشه فراموش کرد؟ من آن عابد زاهد گوشه نشینم بیا مرا رها ساز

مرا از این کلیسای تاریک رها کن، مرا از این کتیبه های عشق نافرجام رها ساز، به دنیا اومدم تا عاشقت باشم، به دنیا اومدم تا مالکت باشم، هفتم شهریور آقای تاریخ ایستاد، مکث کرد آقای تاریخ! من جهان بینی ندارم من فقط عشق فقط تو، من و تو هزار سال بعد هم عشق و زندگیست، نیست؟

من به گرد معبدهای بودا در پی تو بودم و به خودی خود به ایران خودروشدم ساکن.

از این تصمیمی که گرفتم بی تو میترسم و در صندوق چوبی مادربزرگم پنهان کرده ام، از آزادی اگر گفتن بدان دریا سرابی است آ مگه بین بد و بدتر انتخابی هم هست؟ به تقدیر رای نده به کوشش خود و تلاش خود، به سرنوشت بگو من تورا مینویسم، نه آن طور که او مرا نوشت.

شب تولدت با مهتاب آمدم درب منزل ولی هرچه در زدیم قصه عشق نگذاشت خواب از آن چشمان نازت دست بر دارد و من با پای خسته کنار کوچه نشستم که صبح آفتاب با قصه عشق من تورا از خواب بیدار کند من و تو یک وجب فاصله داریم ولی عشق نگذاشت این یک وجب هم طی کنیم

قبل از سال 90 دریایی از مصیبت پشت سرم گذاشتی، من مرده بودم اما دوباره جونم دادی دوباره عشقو نشونم دادی اگه یه دست عاشق یه شب پناه من شد فردا در راه شمال شکنجه گاه من شد، گفتم باید برم حتی اگه بی تو بمیرم، رفتم ولی نشد، ترانه ها به سراغم آمدند وقتی آمدم تو رفته بودی، اگه نرفته بودی آینه چین نمیخورد اگه نرفته بودی قلب من شکسته نمی شد، از تو به آیینه گفتم از تو به عشق رسیدم و از رفتن تو گفتم ستاره در به در شد پروانه شعله ور شد (خلاصه خر تو خر شد)

اگه نرفته بودی جاده پر از غزل بود به سوی تو روانه، پرنده پر نمی سوخت اگه نرفته بودی از عشق تو فراموش می شدم

اخرین ستاره بودی توی شب دلواپسی های خرداد ماه، پیش خودم گفتم تو دیگه برنمیگردی، نیستی و هیچکس به سراغم نمی اد که ببینه بی تو میمیرم و نیستی، نو کجایی تو کجایی که ببینی، شب بی عاطفه برگشت شب بعد از رفتن تو با تو گل بود ترانه باتو بوس بود و پروا، پیش خودم گفتم تو دیگه بر نمیگردی (حالا واقعا بر نمیگردی؟)

میشکنم بی تو، بی انصاف بودی بدتر شدی، کچل بودم کچل تر شدم عاشق بودم عاشق تر شدم، خل بودم خل تر شدم(از نوشته هام مشخصه، نه؟) بیا برام از عشق بگو اگه میتونی مرا ببوس

آهای من هنوز به عهد و پیمان خودم هستم تویی عاشق منم عاشق تر از تو کجا پیدا کنم من بهتر ازتو، هدیه روزگار من از سوی خدایم هستم، میدونی که دعای من مستجاب میشه (تصادف که هنوز یادت نرفته!) پس با من بیشتر از این لج نکن بیشتر از این ناز نکن

حالا راه تو دوره دل من چه صبوره کاشکی بودی و میدیدی زندگیم چه سوت و کوره خاطرهامون توی خلوت دیوونم میکنن و با تو بودن شده برام یه خیال، باورم نشد که تو گفته باشی آخه گفت که تو بهش گفتی بیاد سراغ من، ومن کورکورانه آمدم دعوات کردم منو ببخش اخه هنوز دلم باور نداره که....

هنوزم چشم تو برای من جام شرابه همه شب تا سحر به فکر عشق تو هستم سر دوراهی نشسته ام تو بیا و دست مرا بگیر تا به مرز جنون نرسیدم بیا مرا ببر به جایی که خودم رو پیدا کنم تا خودمو باور کنم، حرفای آخرمه آخ اگه بدونی چقدر سبک شدم

یه روزی آمدم دنبال تو منزل به منزل یه روز افتادم حیرون حیرون دنبال این دل

من ندارم طاقت دوری عزیزم برگرد خسته شدم بسکه دونه دونه اشکای حسرت را که از دیده میره شمارش کردم



تاريخ : پنجشنبه 3 شهریور1390 | 1:54 بعد از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا

کلاس عشق ما دفتر ندارد

 شراب عاشقی ساغر ندارد

 بدو گفتم که مجنون تو هستم

 هنوز آن بی وفا باور ندارد

 دلم گرفته از ادمایی که میگن دوستت دارم اما معنی شونمیدونن

از ادمایی که میخوان ماله اونا باشی اما خودشون ماله تو نیستن

از اونایی که زیر بارون برات میمیرن و وقتی افتاب میشه همه چیز یادشون میره

دوستی با هر که کردم خصم مادرزاد شد

آشیان هر جا گزیدم لانه صیاد شد

آن رفیقی را که با خون جگر پروردمش

وقت مردن بر سر دار آمد و جلاد شد

آه خدای من

چند دقیقه پیش که آنلاین شدم رفتم به نوشته های قبلی ام یه سری زدم

به نوشته های اسفند ماه، یادمه توی سه پست اسفند ماه حرف هایی زده ام که تقریبا اتفاق افتاد به جز یک مورد! نمیدونی کدوم؟ خوشبخت شدن تو با... خوب دیگه همه چیز دست تقدیره



تاريخ : دوشنبه 31 مرداد1390 | 3:17 قبل از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا
کسی که عشق و فریاد بزنه عاشق نیست من سکوت کردم ولی حضور کسی که ازش دلگیرم کنار دیگری دلگیرم میکنه شاید باور نکنی ولی هنوز به دنبالتم رویا به رویا

پس از تو روح سرگردان شهر گشته ام به دنبال تو هستم ولی گویا سرابی

نوشته هام رنگ و بویی نداره چونکه روزهای پاییز برگریزان کرده است نوشته هایم را

به دنبال تو ام منزل به منزل عشق گمگشته من مرا ببر به سرای آشنا من اینجا غریبم من اینجا بی توام ستاره ها چشمک نمیزنن برای من دربه در گریه میکنن ماه رخ نشان نمی دهد پروانه کنار شمع عمرم سوخت

تو شب زده ای بودی از کویر تنهایی از سرزمین آتوسا. روز آخر در چشمانت غروب کردم و قایق شکسته ام را جایی نیافتند



تاريخ : سه شنبه 4 مرداد1390 | 11:37 بعد از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا
گوسفندانم را بر سر قله تقدیر رها کرده به پای تپه منتظر نگاههای آشنا هستم

ای خدایا کجایی؟ خداوندی که گرگ از گوسفندانم درید

با خدای خویش رازها دارم و شباهنگام زیرنور مهتاب با او از سوز زمزمه میکنم

خدا را در خیال وهم می جویم که در دنیایی که خود از آفرینش آن غمناک است

من اینجا با خدای خویش رازها دارم بی تو ای شقایق گمنام گلگون من

من اینجا سینه ای دارم پر است از خون

گهی نالم به یاد عشق گهی نالم به یاد ...

می روم

می روم که با گوسفندانم باز تنها شوم و برای خدایم بتازانم رگبار گریه های شبانه ام را

صدایی از خدا بگوشم نواخته شد:

برو چوپان

برو ای بی خبر از عالم هستی

به ترس از آتش عشق نا فرجام شقایق

وگرنه آتشی آید زبانت را بسوزاند

دودمانت را بسوزاند

نشاند داغ عشق دیگری بر سینه ات

عشق یک چوپان به یک برگ گل شقایق؟

من ندانستم کجایم کیستم روز و شب من در خیالش زیستم

می روم  با درد هایم باز تنها می شوم می روم با گوسفندانم اسیر دشت و صحرا می شوم

 



تاريخ : شنبه 4 تیر1390 | 11:14 بعد از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا
کاشکی که دیدار تو را خدا نصیبم کنه

دوباره لبهای تو را خدا نصیبم کنه

منتظرم

منتظرم

کلبه فقیرانه عشقمون غبار نشسته

نامه بده

نامه بده

نامه تو تازه کند یاد تو را

کلاس عشق ما دفتر ندارد شراب عاشقی ساغر ندارد بدو گفتم که مجنون تو هستم هنوز آن بی وفا باور ندارد

دلم گرفته از ادمایی که میگن دوستت دارم اما معنیشو نمیدونن،از ادمایی که میخوان ماله اونا باشی اما خودشون ماله تو نیستن،از اونایی که زیر بارون برات میمیرن و وقتی افتاب میشه همه چیز یادشون میره

دوستی با هر که کردم خصم مادرزاد شد
آشیان هر جا گزیدم لانه صیاد شد
آن رفیقی را که با خون جگر پروردمش
وقت مردن بر سر دار آمد و جلاد شد

ناکرده گنه در این جهان کیست بگو

آن کس که گنه نکرد چون زیست بگو

من بد کنم و تو بد مکافات دهی

پس فرق میان من و تو چیست بگو



تاريخ : سه شنبه 31 خرداد1390 | 2:32 بعد از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا
هیچکس نفهمید که خدا هم تنهاییش را فریاد میزند

" قل هو الله احد"

ساربان من را به کجا بردی؟

بی خبر از شب تاریک  ره پر خطر مرا کجا بردی؟

چشمان ترم گواهی از تنهایی دارد و باران ز آسمان گواهی ز تنهایی خدایم

زمانی که دوش به دوش هم خندیدید سخنی از زبانم شنیده نشد

حال که از هم گسستید چرا سخنی گویم که خودم را در تنگنای گناه قرار دهم؟



تاريخ : سه شنبه 17 خرداد1390 | 9:33 بعد از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا
آمدی؟

خوش آمدی

چند روزی نبودی! نیومدی دلتنگت شده بودم دستم به نوشتن نمیرفت نمیدونستم برای کی و چی بنویسم

لیلای من

رفتی! سفر کردی؟

بی تو عزیزم بودنم محاله یه خواب و خیاله

جدا شدیم با چشم گریون

اخرش به هم نرسیدیم

تو اون سر دنیا من این سر دنیا ولی قلبامون پیش هم!! (قلبامون! جمع بستم؟)

ببخشید جسارت شد فقط قلب من پیش تو بود. قلب تو که.......

مثل یه ابر سرگردون میمونی که توی یه شب مهتابی دنبال تکه زمینی محرم و مورد اعتماد میگرده برای باریدن

خواستی بباری ببار ولی روی قلب من ببار که آتش دوریت کمی آرومم کنه

راستی حالت بهتر شده؟



تاريخ : شنبه 7 خرداد1390 | 0:29 قبل از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا
حقیقت تلخ

من هنوز خاک زیر پاهای تو هستم

من هنوز عاشقم

هنوز وفادارم

هنوز چشم انتظارم

من هنوز برای بغض صدای تو دلتنگم

من با تو عشق را لمس می کردم

و شب را حس می کردم

من با تو به گذشت زمان عشق می ورزیدم

و امروز به گذشت زمان افسوس می خورم

من هنوز این حقیقت تلخ را باور ندارم

من هنوز نسیم سرد کویر را بر گونه های تو حس می کنم

من هنوز دست های تو را در دست هایم دارم

من هنوز با اندوخته ای از عطر شانه های تو تنفس میکنم



تاريخ : سه شنبه 3 خرداد1390 | 0:43 قبل از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا
 اگر روح خداوندی در روانم جاریست پس چرا شیطان درونم رخنه کرده است که به هرکس دل بستم از من دل برید 

خدایا به خودبیا ببین چه موجود ضعیفی خلق کردی

حمید از دست این مردمان هزار رنگ هزار دل سیر است

نمیخواهم در این عالم بمانم

طاقت خورد شدن را ندارم. من از جهانی دگرم از روحی دگرم در این سرا کسی را به کسی کاری نیست




تاريخ : سه شنبه 20 اردیبهشت1390 | 11:48 بعد از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا
سلام عزیز راه دورم

برای تو می نویسم که قوی گریان شبی

اسم جالبی برات گذاشتم؟

قوی گریان شب

از تو دورم ولی دلم بهت نزدیکه

با دل من بیش از این ناز مکن

روی من روسیاه اخم نکن

تو را دیدم در گورستانی از محبت زیر تابوت مرا گرفته و مرا بسوی قبری تنگ روانه کردی

دلت آمد؟

میدانم که میخوانی! این دل نوشته های مرا میخوانی. تو نخوانی کی بخواند؟

در پس وب نگاه حیرانت را میبینم که جملات نه چندان دلچسب دلم را از اول تا اخر میخوانی

چرا کار ما به اینجا کشید؟ دلم گرفته. دلم تنگ شده برای همه چی

از همه چیز این دنیا بیزار شدم حتی از خودم. از بلاتکلیفی. از آواره گی

کمی چاق شدم البته یه کم



تاريخ : سه شنبه 13 اردیبهشت1390 | 3:37 بعد از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا
این جملات رو دلم مینویسد

باور کن دلم مینویسد و دست من نیست

عشق بها دارد ... من و تو بودیم و یک دریا عشق ... حالا من هستم و یک دنیا اشک ... اری عشق بها دارد ! 

خیلی ها نفرین میکنن ... تلافی میکنن... اما نه ... نفرین من ... الهی اونی که دوستش داری تنهات نذاره ... تلافی من .... میرم تا به اون برسی ... سره راهت نباشم ... راستی ... قد من دوست داره ...؟ 

زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم اما گریه به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم.....تو نیز به من آموختی چگونه دوست بدارم اما به من نیاموختی که چگونه تو رو فراموش کنم 

میدانی که طاقت دوری از تو را ندارم ولی جدایی با تو را دوست دارم. می دانی چرا؟ چون با اینکه جدایی از تو بسی برایم دشوار است ولی در عین حال دلپذیر هم هست ، زیرا به خاطر تو دلتنگی به سراغم می آید . پس بدان که دل تنگی ها هم بخاطر تو دوست دارم و تو از حال من خبر نداری



تاريخ : سه شنبه 30 فروردین1390 | 1:8 قبل از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا
ترانه خون عشقمو عاشق عاشق شدنم

من هميشه عاشقم

عاشق بودم 

عاشق هستم عاشق ميمونم عاشق ميميرم

من ميخونم براي اونايي كه هنوز سوسوي عشق ذره اي از قلبشونو نور ميده

من ميخونم براي اونايي كه روي كتيبه قلبشون نوشته عاشقم من

هر روز كه ميگذره عشقم به تو بيشتر ميشه

باور كن كه ديونتم. بي تو ميون عالمي غريبمو بي كسم

همسايه سكوتم و تنها رفيق غم شدم

صحبت راه دور كه نيست بحث دوپاي خستمه

شاكي غصه نيستم نقل دل شكستمه

لپ كلام اي با وفا بي چك و چونه چاكرم

واسه فداي تو شدن من كه هميشه حاضرم

دوست داشتنت مقدسه

واسه همين دوستت دارم

شيرين ترين عبادتي

اميد روز آخرم

يادته گفتي بهم:

تا شقايق زنده است زندگي بايد كرد

نيستي سهراب كه شقايق هم مرد

ديگه باچي بايد دل خوش كرد

يادته گفتي بهم اومدي سراغ من نرم و آهسته بيا كه مبادا تركي برداره چيني نازك تنهايي تو

اومدم آهسته. نرم تر از يك پر قو

چه بده تنها باشي يار غمها باشي

ديگه حتي اون شقايق كه اسيره قفسه! سهراب! صاحب يك نفسه

پس كجاست اون قفسه شقايق ت

من به دنبال يك چيز ديگري بودم تو خود به من گفتي و يافتم نگيني در صدفي در ساحل عمر خزانم

نگيني كه با بال پر شكسته سفر مي كرد

رو دست مجنون زدم با سكوتم و انتخابم فقط بخاطر تو

دلمو خون كردم فقط بخاطر تو

از خوبيهات كم ميكني رشته رو محكم ميكنم

تو خودتو گم ميكني من خودمو گم ميكنم

شعله رو خاموش ميكني شب و فراموش ميكنم

تو هم يه روز ميري سفر فقط بخاطر من

خيره ميشن چشام به در فقط بخاطر تو

به من ميگي تو ديوونه! فقط بخاطر من

جمله ات به يادم ميمونه فقط بخاطر تو

تو منو ويرون ميكني فقط بخاطر من

قلبمو ويرون ميكنم فقط بخاطر تو

ناز ميكني براي من فقط براي من

من ميشينم به پاي تو فقط بخاطر تو

ميري سراغ زندگيت فقط بخاطر من

من ميسوزم تو تشنگي فقط بخاطر تو

تو منو يادت نمياد فقط بخاطر من

دلم كسي رو نميخواد فقط بخاطر تو

سر به بيابون ميزنم فقط بخاطر تو

رو دست مجنون ميزنم فقط بخاطر تو

فقط بخاطر تو

بخاطر تو



تاريخ : سه شنبه 23 فروردین1390 | 2:59 بعد از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا

چنديست دلم شكل شقايق شده است

قرباني تكرار دقايق شده است

در دفتر عشق رنگ بي رنگي نيست

پاييز بهاريست كه عاشق شده است


خدايا كجايي؟

روزگاري دامنش خواهد گرفت آه من مسكين؟

خدايا!

تاكنون شبها را با تو خفته ام

با توام اي خدا

شرمنده ات هستم كه اين همه در دنيايي كه ساختي سوخته و ساخته ام

دنيايي پر از نامردان پر از نارفيقان و رفيقان نيمه راه

چگونه كوله بار زندگي را بدون تو به دوش كشم؟

ميدانم كه دورادور حواست بر من مسكين هست

تو نبايد به من فكر كني چون مي توني

اي شاه ملك ويران شده ي من

صداي تو را دوست دارم

چشماي تو را دوست دارم

وفاي تو را دوست دارم

قلب بزرگ تو را دوست دارم

روح سركش تو را دوست دارم

 كودكي بودم و دنبال تو در دشت و در صحرا و در دريا روان بودم

تنها من! تنها من در ميان ده مان بودم كه به دنبال تو ميگشتم

پيري و ضعف باعث شد نتوانم ادامه دهم. كنار جوي عمر نشستم و خدا آن طرف جوي به من مينگريست كه خسته و رنجور گلبرگهاي پرپر شده شقايق را با دست لرزان از آب مي گرفتم و در لا به لاي دفتر خاطرات ميگذارم

خدا عصايي تازه به من داد همراه با كلامي تازه و قلبي تازه

سخن كوتاه كه در راه عشق دادن خون چه آسان و چه سخت دل كندن

مي دانم كه گاهي از شباهنگام همچون اشك از چشمانت سرازير مي شوم و در دلت رازي نهان هستم كه نميداني بگويي يا نگويي

مي بده! ساقي مي بده! پيمانه پي در پي كه سوخت جگرم از سوز يارم

من از تو دورم ولي در قلب هم هستيم

تقدير بازي جالبي را رقم زد كه تو را چند دقيقه ببينم و در چند قدمي هم بايستيم ولي نتوانم.......

اگر من ترك تو اي مه رخ كردم پشيمانم

اگر من ترك ارباب وفا كردم پشيمانم

من از عمري كه با دشمن سپر كردم پشيمانم

من امشب گوشه ميخانه ميمانم تا تو را از در مي ناب بينم

به هركجا پا گذارم كينه ها بينم

هزاران چهره در ايينه ها بينم

چه جايي خوشتر از ميخانه بگزينم

تا كي درد من را نداني؟

تا كي ميتواني اسب خشمت را بتازي؟

تا كي ميتواني؟

تا كي ميتواني تير خشمت در دل من عاشق نشاني؟

روزگار سياهم ببين كه سياه تر از ذلفكان بلندت شده و چشمان ترم را ببين دندان هاي تو بر لبم جاريست بيا ببين و سياهش كن

تورا من ميشناسم اي غريبه كه بسيار آشنايي و نهان در پس وبلاگ مرا مينگري كه چه جور رنجور با دستان لرزان طراوت قلبم را با متن به نمايش در مياورم. برق چشمانت بسكه شرار انگيز است كه هوس كردم از ان گناهي ببرم بهترين كار ز چشمان شما .... است

يك طاس تازه را به قمار جهان بريز 

دور از خيال واهي سود و زيان بريز

موفق و سربلند باشيد



تاريخ : سه شنبه 16 فروردین1390 | 0:33 قبل از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا
برو!

برو اي آن كه از آزار من مست و خوشنودي!

خيلي دلت ميخواد بهت زنگ بزنم؟ عمرا!

زنگ زدن ديگه پخ

رسوا شدي؟ چه غوغايي به پا كردم با سكوتم

سكوتي كه از هزار حاضر جوابي دندانشكن تر بود

خوب از آب گل آلود ماهي گرفتي

چه شد آن من من كن ها؟

تحصيلات عاليه داشتي! بايه زير ديپلم شدي!

همه چي تمام بودي! با يه همه چيز ناتمام شدي!

پس چي شد آن افاده ها؟

خر بودم سواري دادم ولي چه خري بود اوني كه يه عمر به تو سواري ميده؟

خلايق هرچه لايق

با كسي ريختي رو هم كه آخوندصفته

ولي باباش كافر و داداشاش خانم باز و عياش

آخ كه چه پيوند آسماني و رويايي

حرف نزدم چون تو ميخواستي منو خورد كني منو نابود كني

ولي من با سكوتم به تو اجازه دادم و راهي برات باز كردم كه بري توي چاه جهالت خويش

گمرهانند به بازار طلا راهسپار ****** غافل از آنكه شرف جنس خريداري نيست

كاروان دست خوش رهزن بيگانه شده ست***** ساربان! اين روش قافله سالاري نيست

نذاشتم اميد كاري كنه فقط و فقط براي خاطر اينكه راهي رو كه انتخاب كردي تا آخرش بري

و من هم حاشا كردم هرچه ديدم كه از ياد تو فراموش باشم

راستي

واقعا ميتوني منو فراموش كني؟

خوش آنان كه همچون تو بيخيال از دل يار مست از كنارش عبور كرده و پياله را به پياله ديگري زدند

خوش باشي تا روزي درد شكستن را بفهمي

چه شغل با ارزشي داره و چه خانه زيبايي و چه تحصيلات عالي و چه خانواده اي و چه ....

و چه پول زيادي

اوف پول! چه ثروتمندي! 

پول دوست داري نه؟ باهم سيلويا نريد شايد گارسونه خجالت بكشه براي آقاتون نسكافه بياره!

اخه آقاي قبلي نسكافه با كيك شكلاتي سفارش ميداد!



تاريخ : جمعه 5 فروردین1390 | 0:3 قبل از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا

سخته ولی مجبور شدم قبول کنم

تبریک میگم و دعا میکنم اون خواسته هایی را که آرزوشو داشتی برات فراهم کنه مخصوصا سفرخارج

دریغا که چه روزایی رو گذاشتیم پشت سر! آخ چه آسان گذشت

چه آسان شکستم

سال نو مبارک و تمام شد آنچه بین ما بود.

رفتم سفر چه سفری بود اول رفتم قم و از اونجا رفتم همدان ولی همدانی که همیشه آرزو میکردم یه روز برم خیلی ساده تر از اونی بود که فکر میکردم

اول رفتم باباطاهر بعد هم بوعلی سینا این هم یه عکس که در باباطاهر گرفتم

از اونجا هم رفتم دیدن غار علیصدر که خیلی چسبید

 بعد هم راهی شمال اونم بندرانزلی و اسب سواری و قایق سواری و ماهیگیری و دیوان رهی معیری را کنار صاحل خواندن که خیلی حال داد

از اونجا هم راهی رامسر و بابلسر و آخرش هم مشهد که سال تحویل حرم بودم که این دیگه خیلی حال داد و کلی سبک شدم

نمی دونم حرفای دلمو که اینجا نوشتم رو خواندی یا نه؟ ولی از اینکه نوشتم و با گفتن یه سری حرفایی که نباید میگفتم باعث شدم غریبه آشنا اون ذهنیتی رو که از من داشت خراب بشه ولی مهم اینه که اون خیلی بامعرفت تر از این حرفاست و من خاک پایش و امیدوارم که منو حلال کنه

(البته اگه بدی دیده باشه)



تاريخ : شنبه 21 اسفند1389 | 11:14 بعد از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا

آماده سفرم. سفری از روی اجبار برای خالی شدن

دلم بدجوری ازت گرفته

از كارت ناراحت نيستم چون بايد يه روزي اين جدايي فرا مي رسيد

عشق پاكي داشتم ولي لياقت نگه داشتن عشقم رو نداشتم

عصاي پيري ام و كوله بار خاطره هامو برميدارم

و ميزنم به جاده

ميسوزم از دوري ات عزيزه راه دورم

ميرم مشهد زيارت چون بدجوري به خلوت احتياج دارم

بعد هم مي زنم به جاده هاي شمال

اميدوارم كسي كه قراره جاي منو تو قلبت بگيره لياقت تو رو داشته باشه

دعا ميكنم كه فقط خوشبخت بشي

حال من مانده ام و چند عكس ازتو

دارم ميرم كه دعا كنم خدا صبرم بده

هرچي خوشي هست اميدوارم نصيبت بشه

يادته ازمن چه چيزايي ميخواستي؟ يادته؟

عروسي باشكوه

ماشين مدل بالا

خونه شيك توي شهر

سفر خارج از كشور

مدرك ليسانس

و مهمتر از همه

پول

پول

پول

اميدوارم اوني كه نصيبش شدي اينارو برات فراهم كنه

من كه نتونستم و خدا را شكر كه حداقل رو سياه نشدم

درسته توي عشق شكست خوردم ولي جلوي تو و خواسته هاي تو شرمنده نشدم

آخرين اس ام اس ي كه بهم دادي يادته؟

هنوزم توي گوشيم هست. اينجا مينويسمش كه يادت بياد:

:""ديشب دلم خيلي گرفته بود- داشتم خفه ميشدم-كلي گريه كردم-روزگار باما بدكاري كرد- خواستگارم هم اصلا تو دلم نيست و هيچ احساس خاصي بهش ندارم- به خاطر خانوادم همينطوري دارم قبولش ميكنم هرچه باداباد-يادت هميشه برام زنده هست و دلم هم پيش تو اما چيكار كنم كه زمونه با ما نساخت""

من همه چيزو سپرده بودم به خدا

خداييشو بخواي پسره خيلي پسره گلي هست من كه خيلي دوستش دارم و خيلي فهميده

حالا كه ديگه همه چي تموم شده

يادته گفتم توي هر آدمي هم ديو هست هم فرشته؟ من ميترسم ديو بشم و زنگيتو نابود كنم براي همين با وجود اينكه آدم مذهبي نبودم ولي ميخام برم مشهد و از خدا و امام رضا بخوام كه كمكم كنن كه فراموشت كنم.

 البته سخته چطور دختري رو كه هفت سال ميخواستمش رو فراموش كنم؟

چطور دختري رو كه شبهابعد از قرار در رستوران سيلويا لبهاشو ميبوسيدم فراموش كنم؟

چطور دختري رو كه جلوي من اشك ريخت فراموش كنم؟

چطور دختري كه هفت سال دستش توي دستم بود فراموش كنم؟

چطور دختري رو كه به پاش افتادم و التماسش كردم فراموش كنم؟

چطور دختري رو كه عاشقش بودم فراموش كنم؟

چقدر گريه كردم؟ چقدر قسم دادمت؟ چقدر خودمو زدم؟

مي روم كه تنهاباشم با خودم و عكس تو و خيال تو

تنهايی را دوست دارم زيرا دروغی در آن نيست

تنهايی را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست



تاريخ : پنجشنبه 12 اسفند1389 | 4:30 قبل از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا
كجايي كه ببيني چه غصه ها به دوش دارم

كجايي كه ببيني چه قصه ها ي سوز دارم

تو نيستي كه ببيني

تو نيستي كه ببيني چگونه ساعت چهار نيمه شب خواب را بر من حرام كرده اي

كجايي كه ببيني

دل كوچكم به تنگي نظر توست

ببين از سرهوس چه كردي بامن، مني كه خاك پايت بودم، سگ عوعوكن كوي ت بودم

دستت را گرفتم به دهكده ي عشق آوردم ولي نارو زدي

چه بد زدي

به شهر عشاق وارد شدي و دروازه را برمن بستي

مرا پشت در جا گذاشتي؟ يا قال گذاشتي؟

برو ، برو ، اي كه از آزار من خشنودي ، برو

هر آنكس مي كند آتش برپا ، كند در چشم خود دودي

من مانده ام پشت دروازه عشق

دروازه را براي من به جرم اينكه تورا از منجلاب هوس ها و نامردي ها رها كردم باز نكردند

مانده ام منتظر

منتظر آن روزي كه هوس هاي وجودت و نامردمي هايت و بي وجداني ات تو را رسوا كند

آيا روزي تو رسوا مي شوي؟

تو رسوا مي شوي زيرا هم راه را عوضي رفتي و هم عوضي راه رفتي

تورا خواهم ديد كه گيسوكشان از دروازه شهر بيرون مي اندازند

و آن وقت خجل از روي و كردار خويش به من مينگري كه عصاي پيري ام را همراه با عشق پاكي كه در سينه جا داده بودند به شهر عشق رهسپارم

و چه با غرور قدم برمي دارم



تاريخ : دوشنبه 9 اسفند1389 | 0:36 قبل از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا
رفت و نگاهی به من که حیران قدم های تند و تیزش بودم نکرد

رفت و نگفت به کجا می نگری

برو

برو که نیامده بودی که بمانی

عصای عاشقی ام را بر میدارم

کوله بار غم را به دوش می اندازم

مي روم كه دزد كهنه كار كوچه ام را پيدا كنم

شايد روزي با افسار پوسيده ام دزد را در بند كنم

شايد روزي عشق دوباره به كوچه شقايق ها باز گردد



تاريخ : دوشنبه 2 اسفند1389 | 11:34 بعد از ظهر | نویسنده : حمید رضا رعنا
هم آغوش مرگ نخواهم شد ..زنده ام تا یک ثانیه نگاه تو

خیال با تو بودن هم زیباست وقتی ستاره بر مهتاب چشمک می زند

چه ساده با زلال نگاهت چراغ عقل را از من ربودی

چه ساده دل به تو دادم  و چه ساده تر با حسرتت تنها شدم

سکوت هم دلتنگ صدای توست

مهرت در قلبم جاودان شد وقتی هستی ام را معنا بخشیدی

خاطراتت همچو پیچکی در ذهنم تنیده است

شقایق هم به انتظارآمدنت نشسته است

می گویند که شقایق ها نمی میرند

نمی خواهم بی تو بمیرم 

هم آغوش مرگ نخواهم شد ..زنده ام تا یک ثانیه نگاه تو

می خواهمت به وسعت آسمانها و دوستت می دارم تا همیشه

می خوانمت با صدای قلبم ...با تو می مانم تا مرگ شقایق ها...