شهریار
(1367-1285)
و اینچنین شعری میسراید:
امشب ای ماه به درد دل من تسکینی ---------- آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی
کاهش جان تو من دارم و من می دانم ---------- که تو از دوری خورشید چها می بینی
تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من ---------- سر راحت ننهادی به سر بالینی
هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک ---------- تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی
همه در چشمه مهتاب غم از دل شویند ---------- امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی
من مگر طالع خود در تو توانم دیدن ---------- که توام آینه بخت غبار آگینی
باغبان خار ندامت به جگر می شکند ---------- برو ای گل که سزاوار همان گلچینی
نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید ---------- که کند شکوه ز هجران لب شیرینی
تو چنین خانه کن و دلشکن ای باد خزان ---------- گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی
کی بر این کلبه طوفان زده سر خواهی زد ----------ای پرستو که پیام آور فروردینی
شهریارا گر آئین محبت باشد ---------- جاودان زی که به دنیای بهشت آئینی
اما ناکامی عشق ثریا ابراهیمی او را چنین از زندگی وا میدارد و در ناکانی این ایام چنین میسراید:
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران ---------- رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی ---------- تو بمان و دگران وای به حال دگران
رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند ---------- هر چه آفاق بجویند کران تا به کران
میروم تا که به صاحبنظری بازرسم ---------- محرم ما نبود دیده کوته نظران
دل چون آینه اهل صفا می شکنند ---------- که ز خود بی خبرند این ز خدا بیخبران
دل من دار که در زلف شکن در شکنت ---------- یادگاریست ز سر حلقه شوریده سران
گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود ---------- لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران
ره بیداد گران بخت من آموخت ترا ---------- ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن ---------- کاین بود عاقبت کار جهان گذران
شهریارا غم آوارگی و دربدری ---------- شورها در دلم انگیخته چون نوسفران
و پس از سال ها انتظار وقتی یار دیرین را میبیند، چنین می گوید:
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز ---------- من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام ---------- جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم
منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی ---------- هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت ---------- پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر ---------- عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم
هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود ---------- که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر ---------- من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم ---------- گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم
تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس ---------- خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم
از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر ---------- شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم
خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت ---------- شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم
و بالاخره در روزگاری بعد از بازگشتن ثریا ابراهیمی ، خطاب به معشوق قدیمی اش چنین می گوید:
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ---------- بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی ---------- سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست ---------- من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم ---------- دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا
وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار ---------- اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود ---------- ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت ---------- اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند ---------- در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین ---------- خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر ---------- این سفر راه قیامت میروی تنها چرا
و سرانجام شهریارٍ شعر فارسی در غزلی از روزگاران گذشته چنین یاد میکند:
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند _________ بلبل شوقم هنوزم نغمه خوانی میکند
ما به داغٍ عشق بازیها نشستیم و هنوز __ چشم پروین همچنان چشمک پرانی میکند
سالها شد رفته دمسازم زدست اما هنوز _____ در درونـم زنده است و زنـدگانی میکند
شهریـارا گـو دل از مـا مهربـانـان مشکنـید _____ ورنـه قاضی در قضا نامهربانی میکند
امان از دل های شکسته
من در آیینه ابلیس