سرگذشت عاشق شدن محمدحسین شهریار(حیدربابا)

(1367-1285)


و اینچنین شعری میسراید:


امشب ای ماه به درد دل من تسکینی ---------- آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی

کاهش جان تو من دارم و من می دانم ---------- که تو از دوری خورشید چها می بینی

تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من ----------  سر راحت ننهادی به سر بالینی

هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک ---------- تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی

همه در چشمه مهتاب غم از دل شویند ----------  امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی

من مگر طالع خود در تو توانم دیدن ---------- که توام آینه بخت غبار آگینی

باغبان خار ندامت به جگر می شکند ---------- برو ای گل که سزاوار همان گلچینی

نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید ----------  که کند شکوه ز هجران لب شیرینی

تو چنین خانه کن و دلشکن ای باد خزان ---------- گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی

کی بر این کلبه طوفان زده سر خواهی زد ----------ای پرستو که پیام آور فروردینی

شهریارا گر آئین محبت باشد ---------- جاودان زی که به دنیای بهشت آئینی


اما ناکامی عشق ثریا ابراهیمی او را چنین از زندگی وا میدارد و در ناکانی این ایام چنین میسراید:


از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران  ---------- رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی  ---------- تو بمان و دگران وای به حال دگران

رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند  ----------  هر چه آفاق بجویند کران تا به کران

میروم تا که به صاحبنظری بازرسم  ----------  محرم ما نبود دیده کوته نظران

دل چون آینه اهل صفا می شکنند  ---------- که ز خود بی خبرند این ز خدا بیخبران

دل من دار که در زلف شکن در شکنت  ----------  یادگاریست ز سر حلقه شوریده سران

گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود  ---------- لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران

ره بیداد گران بخت من آموخت ترا  ---------- ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن  ----------  کاین بود عاقبت کار جهان گذران

شهریارا غم آوارگی و دربدری  ---------- شورها در دلم انگیخته چون نوسفران


و پس از سال ها انتظار وقتی یار دیرین را میبیند، چنین می گوید:


یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم  ----------  تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز  ---------- من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام  ---------- جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم

منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی  ---------- هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم

پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت  ---------- پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر  ---------- عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم

هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود  ---------- که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر  ---------- من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم  ---------- گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم

تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس  ---------- خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر  ----------  شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت  ----------  شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم



و بالاخره در روزگاری بعد از بازگشتن ثریا ابراهیمی ، خطاب به معشوق قدیمی اش چنین می گوید:


آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا  ---------- بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی  ---------- سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست  ---------- من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم  ---------- دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار  ---------- اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود  ---------- ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت  ---------- اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند  ---------- در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین  ---------- خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر  ---------- این سفر راه قیامت میروی تنها چرا


و سرانجام شهریارٍ شعر فارسی در غزلی از روزگاران گذشته چنین یاد میکند:


پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند _________ بلبل شوقم هنوزم نغمه خوانی میکند

ما به داغٍ عشق بازیها نشستیم و هنوز __ چشم پروین همچنان چشمک پرانی میکند

سالها شد رفته دمسازم زدست اما هنوز _____ در درونـم زنده است و زنـدگانی میکند

شهریـارا گـو دل از مـا مهربـانـان مشکنـید _____ ورنـه قاضی در قضا نامهربانی میکند




امان از دل های شکسته


من در آیینه ابلیس