در آغاز، تاوشتری- آفرینندۀ جهان- چون به خلقت زن رسید، دید آنچه مصالح سفت و سخت برای خلقت آدمی لازم است، در کار آفرینش مرد به کار رفته و دیگر چیزی نمانده. در کار خود، واله گشت و پس از اندیشۀ بسیار، چنین کرد‌:
گِردی عارض از ماه و تراش تن از پیچک و چسبندگی از پاپیتال و لرزش اندام از گیاه و نازکی از نی و شکوفایی از گُل و سَبُکی از برگ و پیچ و تاب از خرطوم پیل و چشم از غزال و نیش نگاه از زنبور عسل و شادی از نیزۀ نور خورشید و گریه از ابر و سبکسری از نسیم و بُزدلی از خرگوش و غرور از طاووس و نرمی از آغوش طوطی و سختی از خاره و شیرینی از انگبین و سنگدلی از پلنگ و گرمی از آتش و سردی از برف و پُرگویی از راغ و زاری از فاخته و دورویی از لک‌لک و وفا از مرغابی نر گرفت و به هم سرشت و از او زن ساخت و به مردش سپرد.

***

پس از هفته‌ای، مرد نزد خدا آمد و گفت‌:
«خدایا! این موجودی که به من داده‌ای، زندگی را بر من تباه کرده. پیشه‌اش پرگویی است، هیچ گاه مرا به خود وانمی‌گذارد، آزارم می‌دهد، می‌خواهد همیشه نوازشش کنم، می‌خواهد همیشه سرگرمش بسازم، بیخود می‌گرید. تنها کارش بیکاری است. آمده‌ام او را پَس بدهم. زیرا زندگی با او برایم امکان پذیر نیست. او را از من بازستان.»
خدا گفت‌: «باشد.» و زن را پس گرفت. پس از هفته‌ای دیگر، مرد دوباره نزد خدا شد و گفت‌:

«خداوندا! نمی‌دانم از زمانی که او را به تو پس داده‌ام، تنهای تنها شده‌ام. به یاد می‌آورم چگونه برایم آواز می‌خواند و می‌رقصید، از گوشۀ چشم بر من می‌نگریست، با من بازی می‌کرد و به تنم می‌چسبید، خنده اش گوشنواز بود، تنش خُـرّم و دیدارش دلنواز بود. او را به من باز پس ده.»

خداوند گفت‌: «باشد.» و زن را به او پس داد.
پس از سه روز، بار دیگر، مرد نزد خدا شد و گفت‌: «خدایا! نمی‌دانم چگونه است. اما من به این نتیجه رسیده‌ام که زحمت او بیش از رحمت اوست. پس، کرَم کن و او را از من بازپس گیر.»
خدا گفت‌: «دور شو! هرچه گفتی بس است. برو با او بساز!»
مرد گفت‌: «‌اما من با او زندگی نتوانم کرد.»
خدا گفت‌: «بی او هم زندگی نتوانی کرد.‌» آنگاه به مرد پشت کرد و دنبال کار خود رفت.
مرد گفت‌: «چه بایدم کرد؟ نه با او توانم زیست، نه بی او.»

مهپاره (صادق چوبک) داستان آفرینش زن